بخشی از ترجمه کتاب مقدمه‌ای بر پدیدارشناسی اثر امانوئل لویناس

167

زمان مطالعه: 10 دقیقه

ترجمه: مهدی معالی

آنچه در ادامه می‌خوانید ترجمه دو بخش از کتاب «مقمدمه‌ای بر پدیدارشناسی» اثر امانوئل لویناس است.

“چهره در برابر تملک و سلطه من مقاومت می‌کند” لویناس با به‌کار بردن بلاغت استعاری مبهم و نامحدرد ادعا می‌کند که چهره‌ی دیگری خاستگاه زبان و معناست. دیگری خاستگاه دلالت است و حضور دیگری به منزله‌ی زبان فهم می‌شود.

پدیدارشناسی اخلاقی امانوئل لویناس و همینطور “پدیدارشناسی اجتماعی بودن” او از تجربه “چهره ” دیگری و “نزدیکی” دیگری آغاز می‌شود. این اصطلاحات در واژگان ناآشنای لویناس یا مورد تجزیه و تحلیل بیشتر قرارنگرفته و یا باعث ایجاد سردرگمی شده است. لویناس از اصطلاح “چهره” برای اشاره به حضور واقعی و انضمامی فرد دیگر استفاده می‌کند، به عنوان مثال وقتی که با کسی به صورت چهره به چهره مواجه می‌شویم، این اصطلاح همچنین در آثار لویناس به استعاره‌ای برای تمام ابعاد شخصیت انسان و فرهنگ که از عینیت یافتگی می‌گریزد تبدیل می‌شود که نمی‌توان با آن به همان شیوه‌ای که در جهان با اشیاء رفتار می‌کنیم، رفتار کنیم، و از این رو نمی‌تواند ابژه یک فعل قصدی قرار بگیرد: “یک چهره قصدیتی را که آن را نشانه می‌رود مغلوب می‌کند” او حتی مدعی است که چهره نه یک موجود انضمامی بلکه امری “انتزاعی” است. چهره، خود دلالت است. قصد لویناس این نیست که وقتی مستقیماً به چهره دیگری نگاه می‌کنیم اخلاق به صورت دلالت شخصی ویژه‌ایی درآید. به این معنا برای لویناس نگاه کردن به چهره نوعی از جسمیت بخشیدن است. در واقع، چهره در اندیشه لویناس به کلی از پدیدارگونگی می‌گریزد. او به طورمکرر بر این واقعیت که چهره از مشاهده می‌گریزد تاکید می‌کند .”چهره نمی‌تواند فهم شود یعنی مورداحاطه قرار گیرد”. در برابر این عامل غلبه کننده و حاضر در تمام اشکال معرفت، لویناس به اینکه در گفتار مکالمه‌وار میان انسان‌ها، چهره‌ای چهره دیگر را خطاب قرار می‌دهد و از این رو منجر به بازشناسی غیرغلبه کننده و احترام آمیز متقابل می‌شود، توجه می‌کند. در حقیقت لویناس مدعی است که حضور چهره دیگری به هیچ وجه یک تجربه نیست بلکه امری است که در خارج از خود شخص حرکت می‌کند. با این حال او در جایی دگر با این نظر که، “تجربه بنیادی که خود تجربه عینی را پیش فرض می‌گیرد تجربه دیگری است و این تجربه‌ای عالی است” با خود در تناقض است. لویناس در مدتی مدید درباره شیوه‌ای که چهره در تجربه روزمره مورد مواجه قرار می‌گیرد می‌نویسد، تجربه‌ای که لذت خودخواهانه بودن ما را در خانه خود در جهان می‌کاهد. و در مقابل اراده برای بودن و زندگی کردن، همینطور در مقابل تلاش برای بودن و اراده معطوف به قدرت قرار می‌گیرد. از نظر لویناس چهره هرگز نمی‌تواند کاملا توصیف و بازنمایی شود. چهره عنصر نا متناهی یا نامتعینی است که وحدت جهان من را ازبین می‌برد. این همان چیزی است که برای مکالمه، برای روی آوردن چهره شخص به سوی دیگری و برای حالت “چهره به چهره” ضرورت دارد. “چهره در برابر تملک و سلطه من مقاومت می‌کند” لویناس با به‌کار بردن بلاغت استعاری مبهم و نامحدرد ادعا می‌کند که چهره‌ی دیگری خاستگاه زبان و معناست. دیگری خاستگاه دلالت است و حضور دیگری به منزله‌ی زبان فهم می‌شود. لویناس بر اساس شرح هایدگر از زبان به عنوان آن چیزی که با انسان “سخن می‌گوید” و تحلیل هوسرل از اهمیت کارکرد ارتباطی نشانه در پژوهش منطقی اول، شرحی از زبان را بدست می‌دهد که در اندیشه‌ی دریدا نیز تأثیرگذار بوده است. هوسرل اظهار می‌کند که اصوات گفتاری و علائم نوشتاری از کارکردی ارتباطی برخوردارند، به این معنی که آن چیزی را که گوینده قصد مشخصی دارد تا بگوید اعلام می‌دارند. تمام نشانه‌ها که شامل نشانه‌هایی نیز می‌شود که به عنوان حالات عمل می‌کنند وجه ارتباطی یا اعلام کننده دارند. همانطور که هوسرل اظهار می‌کند ارتباط همواره ارتباط با آگاهی دیگری است. بنابراین به این معنا هوسرل ادعای لویناس مبنی بر این که دیگری پایه و اساس دلالت است مورد تایید قرار می‌دهد.اما هوسرل تصور نمی‌کند که کارکرد ارتباطی یا “اعلام کننده” نشانه‌ها برای دلالت به طور کلی مورد نیاز باشد. برای مثال وقتی که من به یک فرد واحد فکر می‌کنم یا با او صحبت می‌کنم یعنی با خود او، اعلام لازم نیست. تا حدی لویناس این تحلیل درباره ارتباط را رد می‌کند. از آنجا که ما خودمان را به واسطه‌ی دیگری مورد خطاب می‌یابیم گفتار و میل برای ارتباط پدید می‌آید. و ما خود را به این دلیل موظف به صحبت کردن می‌دانیم که کسی با ما مواجه می‌شود و ما را خطاب قرار می‌دهد. این خطاب قرار دادن ما از سوی دیگری شرط امکان زبان است. لویناس اهمیت بسیار زیادی را برای نحوه‌ای که در آن دیگری در و از طریق زبان و سخن گفتن پدیدار می‌شود، قائل می‌شود. معرفت قلمرو آنچه بیان شده است و قلمرو حکم، که بخشی از تمامیت است را نشان می‌دهد. در حالی‌که فعل سخن گفتن موید حضور دیگری است و هرگز کاملا قابل تصرف در اندیشه یا بازنمایی در معرفت نیست. بر طبق نظر لویناس دیگری او را یعنی خودش را از طریق سخن گفتن پیش روی من قرار می‌دهد: “من اینجا هستم” لویناس در اینجا به انجیل صفر تکوین اشاره می‌کند. از من خواسته می‌شود که به آن درخواست پاسخ بدهم. عرضه دیگری به او یعنی خود او به من نیازی را برای عدالت ایجاد می‌کند. بر طبق نظر لویناس “پیش از هر گونه فعلی من با دیگری مرتبط هستم و هرگز نمی‌توانم از قید این مسئولیت آزاد باشم” برای لویناس “دیدن یک چهره پیشاپیش شنیدن اینکه تو نباید قتل کنی است” گفتار پیشاپیش بخشی از حیطه اخلاق است. دیگری همواره یک تهدید برای تصور من از خودم آنچنان که در توصیفات پدیدارشناختی سارتر از شرم وجود دارد، نیست. حضور دیگری آن چیزی است که مرا قادر می‌سازد تا خودم باشم و خودم را برای نخستین بار بازشناسم. من یک “منی” را تجربه می‌کنم که خودم نیست.
گفتار دیگری پاسخی را از جانب من برمی‌انگیزد و پاسخ من در عین حال مسئولیت من است. لویناس هرگز از تاکید بر ارتباط نزدیک میان این دو اصطلاح دست نمی‌کشد. مسئولیت پاسخگویی است. همانطور که لویناس اظهار می‌کند: “بازشناختن دیگری اختصاص دادن است”. پاسخ من می‌تواند نادیده گرفتن باشد اما من به واسطه پاسخم تعین می‌یابم:
“من می‌توانم نگاه خیره‌ی یک غریبه، زن بیوه و کودک یتیم را تنها در بخشیدن و امتناع کردن بازشناسم. من آزاد هستم تا ببخشم یا امتناع ورزم اما بازشناسی من به نحو ضروری از میان وساطت اشیا می‌گذرد. همانطور که در اندیشه هایدگر اشیاء نه بنیاد مکان، بلکه مظهر تمام روابطی هستند که حضور ما را بر روی زمین قوام می‌بخشند… رابطه میان همان و دیگری و استقبال از دیگری واقعیت نهایی است و در آن اشیا نه به عنوان آنچه شخص ایجاد می‌کند بلکه به عنوان آنچه شخص می‌بخشد ظاهر می‌شوند”.

از نظر لویناس چهره ” یک نیاز و نه یک پرسش است چهره دستی در جستجوی پاداش، دستی گشوده است” درواقع شخص لازم نیست تا افراد را ببیند تا با نیاز اخلاقی “چهره” آنها مواجه شود. من مسئولیت اخلاقی خودم را در چهره گرسنه یک کودک یا در دست به سوی من دراز شده یک گدا کشف می‌کنم. علاوه بر این مفهوم چهره همواره مبهم است یعنی چهره‌ای که با من مواجه می‌شود می‌تواند صلح‌آمیز یا خشونت و نابودی تهدید کننده باشد.

برای لویناس ارائه توصیفی پدیدارشناختی از رابطه چهره به چهره غیر ممکن است زیرا برای او چهره یک مفهوم ابتدایی و “یک رویداد بنیادی” است. اشیا معینی هستند که از پدیدارشناسی به مثابه توصیف آنچه آشکار می‌شود فراتر می‌روند: “استقبال از چهره و عمل عدالت که شرط تولد خود حقیقت است بر حسب گشودگی قابل تفسیر نیستند” چهره نه یک شی، چیزی که می‌تواند در معرفت فهم شود و نه چیزی که ما در فعالیت‌های هرروزه‌مان با آن مواجه می‌شویم است. چهره از مقولات فرادستی و دردستی هایدگر می‌گریزد. از نظر لویناس چهره ” یک نیاز و نه یک پرسش است چهره دستی در جستجوی پاداش، دستی گشوده است” درواقع شخص لازم نیست تا افراد را ببیند تا با نیاز اخلاقی “چهره” آنها مواجه شود. من مسئولیت اخلاقی خودم را در چهره گرسنه یک کودک یا در دست به سوی من دراز شده یک گدا کشف می‌کنم. علاوه بر این مفهوم چهره همواره مبهم است یعنی چهره‌ای که با من مواجه می‌شود می‌تواند صلح‌آمیز یا خشونت و نابودی تهدید کننده باشد. از این رو لویناس معتقد است که ظهور چهره می‌تواند پاسخ به نحو مشروع خشن و نیاز به محافظت از خود در برابر دیگری ایجاب کند (لویناس معتقد است که یک دولت حق دارد یا حتی متعهد است تا از خودش در برابر دشمنان دفاع کند) دیگری می‌تواند یک دشمن باشد. لویناس به‌رغم سخنانی بلاغت آمیز درباره مهمان نوازی و اسقبال اظهار نمی‌کند که چهره دیگری تنها به نوعی از پاسخ نیاز دارد. سرشت امر اخلاقی تنها ارائه پاسخی مناسب و درخور است، و از این رو هر پاسخی می‌تواند باشد. اما لویناس هرگز درباره چگونگی سامان بخشیدن به این تناسب بحث نمی‌کند. و با این حال اعتقاد بر آن است که نظم و قاعده اخلاقی مواجه با دیگری آن چیزی است که در وهله اول اخلاق را ایجاد می‌کند. از نظر لویناس علم اخلاق بازشناسی این واقعیت است که بایستی یک پاسخ و نه تعیین شکلی از پاسخ درکار باشد. لویناس اظهار می‌کند که تجربه یا عدم تجربه ما از چهره انسانی ازلی و بی‌پایان است. درخواست چهره امری پیشاتأملی است و نه نتیجه دستورات اخلاقی کانتی سرگرم کننده فرد، بلکه شکلی از حضور زنده و احساس شده و تجربه‌ای که من در بدنم احساس می‌کنم، است. من همواره پیشاپیش به دیگری “مدیون” هستم. لویناس از ” تبعیت پیشامنطقی من از دیگری”سخن می گوید. او به دنبال آن نیست که رابطه چهره-به-چهره را به مثابه رابطه ای که براساس دو مخلوق از پیش موجود بنا شده است، تلقی کند. چراکه این امر میتواند رابطه اخلاقی را به نوعی از رابطه هستی شناختی تبدیل کند. درعوض برای لولیناس رابطه چهره-به-چهره نوعی از اخلاق پیشینی و شرط امکان هرگونه علم اخلاق است هرچند به نظر نمی رسد که شرط بسیار روشنگری باشد.
اسناد چهره به چیزی شرط آن است که آن چیز با ما تماسی داشته باشد. بدینسان به علت تجربه انسانی ما از چهره ما تنها مفهوم خدایی را که واجد یک چهره باشد درک میکنیم. لویناس با این واقعیت که ما در واقع نمی توانیم از به رسمیت شناختن چهره حیوانات امتناع کنیم، موافق است.با این وجود او در عین حال هیچ بحث بسنده ای را درباره اسناد چهره ها ، به عبارتی ملاک ” چهره بودگی” نکرده است. آیا یک ماهی یا یک آمیب(جانور تک سلولی)چهره دارد؟ آیا جنین انسان در رحم مادر چهره دارد؟ لویناس میپذیرد که قادر نیست تا توضیحی را ارائه دهد یا حدودی را برای اسناد چهره مطرح کند”من نمیتوانم بگویم چه هنگامی شما حق این را دارید که چهره نامیده شوید” اما مطمئنا این یک تصدیق فوق العاده جدی است.برای لویناس اخلاق پاسخی به چهره است. اگر من چیزی را به عنوان آنچه که از چهره بهره مند است در نظر نگیرم، آن چیز با من هیچ تماسی ندارد و من هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارم. بدین ترتیب مطمئنا چگونگی سازگاری شخص با چهره تعیین کننده است.اگر در این باره هیچ توضیحی وجود ندارد اصلا به سختی میتواند فلسفه ای درباره چهره باشد.

تاثیر لویناس
تا زمان انتشار کتاب تمامیت و نامتناهی لویناس برای فیلسوفان تا حد زیادی به خاطر مطالعات دقیق، همدلانه و انتقادی اش بر روی پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر،شناخته شده بود که تاثیر بسزایی در فرانسه بر روی سارتر،مرلوپنتی،دریدا و ریکور داشت. شرح لویناس از پیچیدگی دلالت و حضور تمام این فیلسوفان را شیفته و مجذوب خود ساخته بود. هرچند لویناس از دهه 1940 درباره دیگری می نوشت اما اوآشکارا با کتاب تمامیت و نامتناهی به عنوان پدیدارشناس دیگری ظاهر شد. تاکید لویناس بر رابطه اخلاقی انضمامی و غنای تجربه دیگری او را در تضادی کامل با اخلاق خود فرافکنی سارتر و نقد او از تجربه دیگری در کتاب”نگریستن” قرار می دهد. شرح لویناس از رابطه چهره-به-چهره علم اخلاق قاره ای را احیا کرده است، تا حدی که فیلسوفانی همچون دریدا اکنون با مفاهیم علم اخلاق و عدالت به شیوه ای که لویناس به آنها می اندیشد، دلمشغول هستند. لویناس همچنین با بحث درباره نقش رابطه چهره -به-چهره و تحلیل اش از مفاهیمی همچوم “سلطه” و “نام پدر” در روان درمانی تاثیرگذار بوده است.شرح لویناس از “دیگری” با ملاحظه تلقی او از زن به مثابه دیگری که خالی از پیش فرضهای زن ستیزانه نیست،تا حدودی به نحو متناقض،تاثیری نیرومند بر اندیشه فمنیست اروپایی به ویژه درآثار سیمون دوبوار ،ژولیا کریستوا و لوس ایریگاری داشت. سیمون دوبوار لویناس را برای اتخاذ دیدگاهی منحصرا مردانه و تلقی از زن به مثابه دیگری مورد انتقاد قرار داد. به نحو مشابهی فیلسوفان اخیر فرانسوی همچون لوس ایریگاری و هلن سیکوس،هرچند تاحدی مبهم، این جنبه از اندیشه لویناس را به نحو انتقادی مورد بحث قرار داده اند.
فلسفه لویناس به عنوان یک عامل توازن در برابر بسیاری از مبانی ذهن گرایانه فلسفه ورزی معاصر از اهمیت برخوردار است. با این حال سبک نوشتاری مبهم ،استعاری و غیردقیق آن ناگزیر به معنای آن است که هرگز نمیتوان تفسیری معتبر از فلسفه او ارائه داد و تسلط یافتن بر آن غیر ممکن است.شاید هدف لویناس نیز همین بوده باشد.موقعیت دقیق گفتمان او هر گز روشن و واضح نیست.گاهی به نظر می رسد که او به این که زبانش استعاری است واقف است از این رو او به طور مکرر عبارت”گویی” را بکار می برد برای مثال گویی من در قبال مرگ دیگری یا حفاظت از او مسئول هستم .اگر عبارت “گویی” به نحو حقیقی بکار رود در این صورت به طور قابل توجه ای بحث لویناس تضعیف می شود.اگر در زندگی ام فقط گویی در قبال دیگری مسئول هستم به سختی می توان درک کرد که چگونه مسئولیت اخلاقی راستین میتواند بر این رابطه “گویی”استوار شود. لویناس هرگز عبارت “گویی” را برحسب ضروریات فرضی کانت مورد بحث قرار نداد.
این تصور وجود دارد که لویناس با تجدید جهت گیری از اگویسم به دیگری یک جذم گرایی جدیدی را که اکنون به جای خود یا اگو بر محور دیگری میچرخد ایجاد می کند. اگرچه لویناس مدعی است که به علم اخلاق میپردازد اما شرح مبهم او از نقش دیگری (دوست من ،که به او عشق می ورزم و دشمن من که در برابرش بایستی بجنگم) هیچ کمکی در حل و فصل مدعیات اخلاقی متضاد که برای نمونه ،همان گونه که لویناس آن را ترسیم میکند، اغلب ما را به جای انتخاب میان خود و دیگران به انتخاب میان دیگران وا میدارد، نمیکند.بدین ترتیب از نظر لویناس حضور چهره دیگری هم وسوسه کشتن و هم فرمان قتل مکن است.این ممکن است شرط نخستی برای امکان علم اخلاق باشد اما درباره آنچه رفتار درست را نظم وقاعده می بخشد چیزی به ما نمی گوید.
مدعیات لویناس درباره تقدم دیگری از چه موقعیتی برخوردار است؟ آیا اکتشافات پدیدارشناختی که پدیدارهای فراموش شده زندگی اجتماعی را آشکار می کنند بواسطه مدعیات تجربی قابل ابطال است؟ یا آنها میکوشند به تصویری خیالی از آنچه که روابط اخلاقی با دیگران بایستی باشد صورتی آرمانی بدهند؟ از اظهاراتی مانند “از آنجا که دیگری به من نگاه می کند من در قبال او مسئول هستم” چه معنایی مستفاد می شود؟در اینجا حرف ربط “از آنجا ” چه تاثیری دارد؟به چه معنایی تعهد من از حضور دیگری منتج می شود؟
افزون بر این لویناس بی درنگ نسب به کل سنت فلسفه غرب به مثابه جنبش بزرگ بازنمایی و عقلانیت به عبارتی جنبش معرفت به مثابه به چنگ گرفتن،که در مفهوم متوقف می شود ، بی اعتناست. یکی دانستن عقل با خشونت برای فیلسوفانی که معتقدند ذات فلسفه همان استدلال منطقی و ابطال ادعای مخالف است،جذاب نخواهد بود. لویناس به ندرت استدلال می کند او به سادگی تحلیل خود را ارائه می دهد چنان که گویی این راه که در آن هر کسی بدون هیچ موضعی باید خودش لویناس را تعبیر کند، نسبت به دیدگاه های دیگران گشوده است. بر طبق اصطلاحات خود لویناس ما در قلمرو “همان” هستیم.به نظر می رسد لویناس همواره می پندارد که مخاطب دقیقا آنچه را که او اظهار میکند در خواهد یافت و متقاعد خواهد شد. این مسئله استدلال کردن علیه او را ،اگر نه غیرممکن،دشوار می سازد و تنها می توان گفت شخص امور را به نحو متفاوتی درک میکند.
به نظر نمی رسد که هواداران لویناس به علت ابهام عمیق در کنه آثارش از هواداری از او دست بکشند. اظهارات متناقض بسیار و غنای استعاری آنها را نگران نمی کند.اما به طور حتم یک نگاه انتقادی بیطرفانه ، حتی اگر همدلانه، نمی تواند تناقضات آشکار برای مثال در شرح لویناس از تجربه یا عدم تجربه چهره را نادیده بگیرد. لویناس فضایی را برای پرسشگری نمیگشاید.در حقیقت از نظر او دیگری خود را به مثابه یک نیاز و نه یک پرسش عرضه می کند. با این حال حتی اگر مقصود او را از چهره بدانیم بسیاری از مسائل ضروری در علم اخلاق مدرن برای نمونه مسئله سقط جنین،دفاع از خود،درمان حیوانات و قس علی هذا همگی پیرامون این واقعیت می گردد که معیار روشن و واضحی درباره آنچه به عنوان چهره لحاظ میکنیم نداریم. جنبش حقوق حیوانات مدعی است که تمام حیوانات درست به مانند انسانها قابل احترام هستند.آنها مفهوم چهره را به حیوانات نیز تعمیم میدهند.اما از سوی دیگر به اعتقاد لویناس مفهوم چهره در وهله اول به حیطه انسانی تعلق دارد. در واقع مسئله اصلی، تعیین معیار برای به لحاظ کردن چیزی به عنوان چهره و همینطور گفتگو درباره آنچه در یک برخورد مستقیم میان چهره ها رخ میدهد،است. برای مثال وقتیکه بایستی به نفع یکی از دو انسان به یکسان ارزشمند،در حقیقت بی نهایت ارزشمند، انتخابی صورت گیرد.همانطور که کوشیده ام نشان دهم اینها نقل قول هایی بی معنا ست که بر روی هم انباشته شده اند و یکی پس از دیگری از سوی لویناس درباره ماهیت چهره گفته شده. مجموع این اظهارات کاملا بی اساس ، اگر نگوییم تناقضات آشکار، درباره ماهیت مواجهه به اصطلاح ناگشوده با چهره در پی رسیدن به تصویری منسجم نیستند.از یک سو لویناس می پذیرد که چهره در برابر تمامیت مقاومت می کند و از سوی دیگر معتقد است چهره موضوع اینکه”یا شما آن را مشاهده میکنید یا مشاهده نمی کنید” نیست زیرا چهره یک پدیدار نیست و چیزی نیست که قابل مشاهده باشد.اینکه چگونه این پدیدارشناسی دیگری اصلا می تواند پدیدارشناسی باشد روشن نیست.
به دلیل سبک فشرده و کنارگذاشتن استدلال به نفع ادعاهای جذمی و تکراری که خصلت اوراد پیامبرگونه و اظهارات مطلق گرایانه کمابیش مذهبی را دارند،آثار لویناس تا حد زیادی در میان فیلسوفان تحلیلی نادیده گرفته می شود. ممکن است وسوسه شد و گفت اندیشه لویناس به جای آشکار کردن چیزها به معنای پدیدارشناختی بر فراز آنها پرواز می کند،که کاملا دلمشغول با نظام خود-ارجاعی خویش است.با این وجود تمرکز او بر شیوه ایی که در آن وجوهی از انسان از تمام طبقه بندی های عینی می گریزد یا استعلا می جوید پیشرفت مهمی در پدیدارشناسی به حساب می آید حنی اگر با اساس تصور هوسرل از فلسفه به عنوان خود-مسئولیت عقلانی مخالف باشد.

0

دیدگاه‌ خود را بنویسید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید